westland
وبلاگی برای تعامل احساسات
 
تاریخ : دوشنبه 31 مرداد 1390 | نویسنده : mardin

Westland

وست لند با مدیریت ماردین

در صورت تمایل به همکاری با مدیریت وبلاگ در ارتباط باشید

وبلاگ اصلی ماردین: emperator.loxblog.com

جمله هفته

بعضی ها واقعا شبیه سوراخ های اول کمربندن! همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان...

تهوعآور‌ترین سوالهای فامیلی کودکی:مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو مدرسه: معدلت چند شد؟ دانشجوییرست کی تموم میشه؟ بعدر از درس:چرا ازدواج نمی‌کنی؟ یعد از ازدواج:چرا بچه دار نمیشین بعد از بچهین بچه قیافه‌ش به کی رفته؟

تو دنیا آدمای زیادی رو تختهای دو نفره می خوابن اما قشنگتر اینه که بعضی آدما روی تختهای یک نفره به یاد هم بیدارن

یه روز یه جوجه تیغی دیدم که بدجور تو خودش بود ، دلم واسش سوخت گفتم چیه عزیزم چرا ناراحتی زل زد تو چشام گفت : بغلم میکنی!!؟

جمله برگزیده وبلاگ

پرسیدند دوستش داری؟ گفتم:دنیای من است گفتند: دوستت دارد؟ گفتم: تنها سوال من است..؟!

چـه اشـتـبـاه بـزرگـی سـت تـلـخ کـردن زنـدگـیـمـان بـرای کـسـی کـه در دوری مـا شـیـریـن تـریـن لـحـظـات زنـدگـیـش را سـپـری مـی کـنـد..

بعضیا رو باید بخشید.... از بعضیا باید حذر کرد؛ بعضیا رو باید فقط دوستشون داشته باشی؛ بعضیا رو باید براشون جون داد؛ ......ولی از هیچ کسی نباید انتظار داشت




تاریخ : یکشنبه 13 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

داشتن عادات غذایی صحیح و توجه به زمان خوابیدن و استراحت برای حفظ سلامت بدن مهم است تا بتواند مواد مغذی را جذب و مواد زائد را دفع کند.

برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم. به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت 9 تا 11 شب:

زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود.در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد. در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت 11 تا 1 شب:

عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت 1 تا 3 نیمه شب:

عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت 3 تا 5 صبح:

عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد. بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت 5 تا 7 صبح:

این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت 7 تا 9 صبح:

جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید. افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت 6 و 30 دقیقه میل کنند.

کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها، ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند.

از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.

در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات، با خستگی به سر کار می روند، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.

پس همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید .

پایگاه تکناز





طبقه بندی: دانستنی ها، 
تاریخ : یکشنبه 13 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

چه زیباست بخاطر تو زیستن


وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن


و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن


برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن


ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است


بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست


ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست


و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد





طبقه بندی: عشقولانه، 
تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

What Where

با هر کی دوست می‌شیم، همون هفته تولدشه.

پوشک‌ِ بچه از غذایِ بچه گرون‌تره!

یه میلیون وام میخوایم بگیریم، میگن ده میلیون پول باید تو حسابت باشه!

مسئول خوابگاه میگه چرا دیر اومدی؟ میگم کلاس زبان بودم مامانم در جریان هست. میتونین زنگ بزنین بپرسین.. میگه از کجا معلوم؟ شاید خودت و مامانت از قبل با هم هماهنگ کرده باشین!!!

اس‌ام‌اس خالی ارسال می‌کنی انگلیسی حساب می‌کنن،

همین روزهاست که گداها با یه دستگاه کارت‌خوان بیفتن دنبالمون!

دزدگیر ماشینمو دزدیدن!


طرف سر هیچ‌کدوم از کلاس‌های دانشگاه نمیره اما هر ترم سر کلاس  تنظیم خانواده بدون غیبت حاضر می‌شه!

یارو دیگه تو خیابون نون جلو پاش میبینه بوس نمیکنه بزاره کنار، برمیداره میخوره



ادامه مطلب

طبقه بندی: اجتماعی، 
تاریخ : یکشنبه 6 شهریور 1390 | نویسنده : mardin
 همه چیز درباره آب خوردن!!

دو لیوان آب -- بعد از بیداری -- کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی

یک لیوان آب -- 30 دقیقه قبل از غذا -- هضم راحت غذا

یک لیوان آب -- قبل از گرفتن حمام -- کمک می کند به کاهش فشار خون

یک لیوان آب -- قبل از خواب -- به منظور جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی





طبقه بندی: دانستنی ها، 
تاریخ : شنبه 5 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

روزی من سوار یک تاکسی شدم، و به فرودگاه رفتیم.

ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین

درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت.

ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد بر سر ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام

فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. .. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم: چرا شما آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را

به بیمارستان بفرستد!...... در آن هنگام بود که راننده

تاکسی ام  درسی  به من داد که اینک به آن می پردازم:

 

قانون کامیون حمل زباله:

 او توضیح داد که بسیاری از افراد در جامعه مانند کامیون های حمل زباله هستند.

 همانطوری که ماشینهای حمل زباله لبریز از آشغال شده و باید در جائی تخلیه شوند این افراد نیز سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان

 تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند..!

 

به خودتان نگیرید... فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.

 

آشغال های آنها را نگیرید وبه افراد دیگر ی در

 سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها پخش نکنید .

 

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که

 کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

 

زندگی خیلی کوتاه است که بخواهیم صبح با تأسف

از خواب برخیزیم، از این رو افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند

دوست داشته باشید.

 

 برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.

 

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

 





طبقه بندی: اجتماعی، 
تاریخ : شنبه 5 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

آیا این تصویر نمایانگر چند ستون است یا چند آدم ؟

آیا این تصویر متحرک است یا ثابت!!!؟



 



ادامه مطلب

طبقه بندی: عکس، 
تاریخ : جمعه 4 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

1_نوشیدن چای سیاه موجب كوچك شدن و مردن سلول های سرطانی می شود

2_افزایش قدرت مغز با یك فنجان چای

TakeDel.Com | بالاترین برگ ایرانیان



ادامه مطلب

طبقه بندی: دانستنی ها، 
تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 | نویسنده : mardin

دخترها: بعضی از اونا واقاً می خونند حالا چی می خونند خدا میدونه ولی واسه اینكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشی , و با دوست پسر عزیزش برن عشق صفا به دلیل مسایل غیر اخلاقی ادامشو نمی نویسم وقتی میرن سر كتاب تا یكی دو ساعت دیگه كلشونو از كتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضی هاشون هم كه مثلا درس می خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روی كتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...( پیشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) یه عده ای هم هستند كه به بهونه اینكه مشكل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یك ساعت و اندی به طوری كه اشك و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می كنند یه سری هم به دلیل اینكه دوست پسر نداران و انگیزه ای برای دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنیدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)نكته(دلیل اینكه پسرا نمیرن دانشگاه همین دختراس(البته از نوع سیریشش

و اما پسر ها: یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فكر می كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می كنند بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فكر می كنند . وقتی فكرشون تموم شد كتاب را ورق میزنند یه كم براندازش میكنند وزنش می كنند استخاره می كنند برای خودشون تقسیمش می كنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر كتابشون. همینجور كه می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فكر می كنند(لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون می بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی كه یاد نمی گیرند را میذارند كه فردا از دوستاش بپرسند یه كم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده خلاصه آخرش نمیرسند كتاب را تموم كنند فردا میرند میبینند كه دوستاشون یه چیزایی می گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر میشه اونایی هم كه خونده بودند یادشون میره به همین سادگی





طبقه بندی: طنز، 
تاریخ : دوشنبه 31 مرداد 1390 | نویسنده : mardin


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…

http://fun3nter.com/uploads/thumbs/1311845666_12.gifhttp://fun3nter.com/uploads/thumbs/1311845666_12.gif

بقیه ماجرا در ادامه مطلب>>>



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، 
تاریخ : دوشنبه 31 مرداد 1390 | نویسنده : mardin

استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چی میشوی ؟
شاگرد: داماد

استاد: او ه ه ،منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چی حاصل میکنی ؟
شاگرد: زن

استاد: احمق ، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
شاگرد: عروس میگیرم

استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟
شاگرد : نوه استاد





طبقه بندی: طنز، 
تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1389 | نویسنده : mardin

از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برار ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.


سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. .... یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه... دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود....تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه...نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید....گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ی اخر فرا رسید ... وقت گفتن خداحافظی ... نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود... نمی خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد.


گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود... برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ.


صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم.


می ای دنبالم؟


این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. می ای دنبالم؟


به خودش امد: اره . همین الان اومدم.


گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود...





طبقه بندی: داستان،  عشقولانه، 
تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1389 | نویسنده : mardin

مطلبی جالب درباره ی زن و مرد از دیدگاه مردم ایران

طنزی جالب و خنده آور و بسیار خواندنی درباره ی زن و مرد در دیدگاه مردم ایران




    وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می کشه دیگه!!


    وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاک بر سرش ! بیچاره شوهرش د
لش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟

    




    وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش می کردن!! اینا همش واسه جلب توجه دیگه!!! اینا دنیا و آخرت ندارن که!!!




    وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشیه…هزار ماشاا… چه تیپی داره… میمیرن واسش دخترا

    


   
  

    وقتی یه دختر از دار دنیا یه دونه دوست پسر  داره : چی بگم والا!!! حجب و حیا دیگه جا نداره تو این مملکت!! دیدیش … بزا دهنم بسته باشه…

    


    وقتی یه پسر ۱۰ تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره، خدا وکیلی بهترین دخترا میرن طرفش… ولش نمی کنن که…

    



     

         وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : لامذهب عجب دست فرمونی داره…

     




    وقتی یه خانم مثلاً یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه…. بابا برو آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!! والااااااا

    


     

    وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه


    وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه ۷۵/۱۹: بله دیگه! خانم یا پی قر و فرشه یا با این دوست موستاش در حال فک زدن و ولگردیه

    



    وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عمومیش بیسته؟؟؟!!!

     


    شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبک!!! خانم باش

    


       

    نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط ۲۰ میلیون جهیزیه آورده ، نمی دونم این پسره شیفته چی این عفریته شد!!!

              باز هم همون مادر شوهر: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه ۴۰ متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه ..

    





طبقه بندی: طنز، 
تاریخ : سه شنبه 2 آذر 1389 | نویسنده : mardin

img

برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجودم را �





طبقه بندی: عشقولانه، 
تاریخ : سه شنبه 2 آذر 1389 | نویسنده : mardin


چه کسی بعد از من غبار چشم هایت را می دزد ؟

چه کسی بعد از من سکوت تنهایت را گلباران می کند ؟

چه کسی بعد از من عمق دلتنگیت را ساز می شود ؟

چه کسی بعد از من به یاد دلگویه هایت اشک می ریزد ؟

چه کسی بعد از من دلیل خوابگردی شبانه ات می شود ؟

چه کسی بعد از من بهانه بازیگوشی زلفت با باد می شود ؟

چه کسی بعداز من دست تنهایی تو را می گیرد ؟

چه کسی فاجعه عاشقی کردنت را تکرار می کند ؟

چه کسی رسوایی چشم هایت را پنهان می کند ؟

چه کسی بعد از من غریق نجات شعر های به گل نشسته ات می شود ؟

چه کسی بعد از من موج خاطراتت را شانه می کند ؟

چه کسی بعد از من نامت را روزی هزاران بار فریاد می زند ؟

چه کسی بعد از من مرا در تو تکرار می کند ؟

tumblr_l10ydjpli21qbdahvo1_400.jpg

سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود

بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود

که افق در پی وسعت آن گم می شد...

به تو می اندیشم...

به تو که حادثه ای در پس فردای منی...

به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...

به تو می اندیشم

مثل اندیشه یک برگ به گل

مثل پروانه به شمع

مثل عابد به عبادت

مثل عاشق به زیارت

و چه زیباست صدایت

و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...

و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...

و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...

دوستت میدارم

از همین نقطه خاکی تا عرش ....





طبقه بندی: عشقولانه، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا